ابناء الهدی
دوست عزیزم در وبلاگ مادرانه ها مطلبی نوشتند که یادم افتاد خیلی وقت هست که قصد داشتم نکته ای به دوستان عرض کنم ، هر چند ممکن است خیلی هم به بحث ایشان مربوط نباشد.
شنیده ام از محققی که بیان می کرد :" هر کاری برای دین و تربیت بچه های تان می خواهید انجام بدهید ؛ زیر پنج سال زحمتش را بکشید!"
می گفت اسرائیلی ها برای تربیت سربازان شان به این بی رحمی و سنگ دلی ، نمی روند از خانه های صهیونیست های اورشلیم مثلا سرباز انتخاب کنند ، می روند در پرورشگاه ها و نوان خانه ها ، می گردند بچه هایی که آسیب بیشتر دیده اند ، بی محبتی کشیده اند و....را جمع می کنند و سالهای اول عمرشان حسابی باب میل و با خوی وحشی گری تربیت شان می کنند.مسئولین چنین مکان هایی اعتقاد دارند و بیان هم کرده اند که شما کودکان زیر پنج سال به ما بدهید تا پایان پنج سالگی ما به شما یک صهیونیست متعصب بالقوة تحویل می دهیم.
تربیت سال های ابتدایی نقش مهم تری دارد تا بعد از آن.در کتب روانشناسی خودمان هم هست که مثلا نظم و ادب و ..... در بچه ها تا پنج سالگی شکل می گیرد که بازخوردش ممکن است ده ، پانزده سال بعد باشد.
در یک کلاس روانشناسی دینی هم استاد می فرمودند که مثلا بی توجهی و سنگدلی مادر نسبت به نوزاد دختر و پسر در آینده ،ممکن است به شکل شکاک بودن و بد دلی در زندگی مشترکشان بروز کند و یا افرادی که مثلا موقع رانندگی به هیچ کس راه نمی دهند و خودرأی هستند و حق خودشان را از دیگران بیشتر می دانند بطور معمول افرادی هستند که در خردسالی مورد بی توجهی و بی علاقگی و کم محبتی از مادر قرار گرفته اند.
به نظرمن هم مادرها به همه چیز باید فکر کنند ، حسابی کتاب بخوانند و تجربه کسب کنند اما مهم ترین مطلب در سالهای اول زندگی هر کودکی تربیت در دامان پر مهر مادر است با ریزه کاری های خلاقانه . اینکه فرزند بداند از همه چیز مهم تر است برای مادرش.بعد وقتی مادر هم نصیحتی بکند و یا خواسته ای داشته باشد او زودتر می پذیرد.اصلا وقتی روابط گرم تر و محبت عمیق تر باشد حرف مادر را بهتر می فهمد.خودش می شود مدافع ایدئولوژی های مادرش.می شود عاشق دلبستگی های مادرش.می شود آشنای خوبی ها و بدیهای مورد نظر مادرش. وقتی شیر دادن به نوزاد این همه آداب و اصول دارد برای بازخوردهای تربیتی اش ، پس باید به مادرهایی مثل مادر وبلاگ مادرانه امید داد که اگر چند سال اول را خوب جهد کنیم و کم نگذاریم انشالله نگرانی های کمتری خواهیم داشت....
خدا را چه دیدی ، شاید پسرهای ما هم شدند مثل یکی از این شیر بچه های دوازده / سیزده ساله ی جنگ ، که حالا فقط در مستندهای آن روزها دیده می شوند...با مادرانی از فلان روستای خرم اباد و خراسان جنوبی و اصفهان....
آرزو که بر مادران عیب نیست ! هست؟
برای دوستانی که وبلاگ خودم را نمی شناسند ، و طلب مطلبی برای روز مادر داشتند ؛
مادری کردن با صفات خدا همراه است
این مطلب روز مادر به قلم الهداست!
از ده روز پیش بالاخره تصمیمش را گرفته و دارد چند تا چند تا ، کارت امتیاز می دهد و از کمد جوایز مدرسه ، جایزه بر می دارد.تقریبا بطور مساوی برای خودش و شهاب الدین .و با چه ذوق و شوقی این هدیه ها را به برادر کوچک می دهد! و او هم چه حظّی می برد.هی تشکر می کند که : داداش جون برای منم جاییسه گِوِشتی؟
هفته ی پیش رسما مرا بیچاره کرده و یک ساعت زنگ دار برداشته....عشق این را دارد که صبح ها خودش بیدار بشود ، خصوصا برای نماز و توی تاریکی هوا ! ولی چشم تان روز بد نبیند که من فلک زده به علاوه ی دینگ دینگ گوشی خودم که اول برای نماز و بعد هم برای مدرسه ی ایشون بیدارم می کند باید با صدای دی دی دینگ ممتد ساعت ایشون هم بیدار بشوم و بروم برای خاموش کردنش!
امروز صبح اما ساعت پنج و نیم که ساعتش زنگ زد بیدار شدم و رفتم بالای سرش ، با خوشحالی دستش را به نشانه ی پیروزی بالا آورد و گفت : بیدارم!!
کلی برا خودش کلاس گذاشته بود ، کیکی که دیشب پخته بودم با ظرفش گذاشته بود پیشش داشت بدون شهاب الدین تنها خوری می کرد ....بعد از دوره ی درسها هم آماده شد و با پدرش رفتند مدرسه.
اولین باری بود که برای درس این ساعت بیدار شده بود ، توی خیالم رفتم به سال های بعد ، که مثلا برای امتحان های سخت و کتاب های حجیم بیدار بشود و من یادش بیاندازم که تو یک روز برای امتحان جفرافیای کلاس اول راهنمایی ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدی! بعد با هم کلی بخندیم ، باز هم کیک درست کرده باشم و کیف کنم که خودش با صدای زنگ ساعتش بیدار شده ، نمازش را خوانده و در حال پذیرایی کردن از خودش دارد درس می خواند.....
من این مداحی حاج محمود کریمی رو خیلی دوست دارم و معمولا در سفرهای مدینه زیاد گوش می کنم و به همین خاطر بچه ها حفظ شون شده.
یکی / دو سفر قبل به شهاب الدین گفتم که وقتی با باباجون می ری زیارت بقیع ، این مداحی رو برای امامامون بخون . به همسر هم گفتم یادش باندازه و تشویق کنه تا لااقل یک روضه خوان کوچولو اونجا روضه بخونه حتی اگر تنها شنونده اش پدرش باشه.
عصر مشرف شدند بقیع و باز هم بنده تنهایی از همان پایین پله ها زیارت نامه خواندم .وقتی برگشتند ، شهاب الدین انگار مطلب جدیدی رو کشف کرده باشه با هیجان گفت : مامان آقاهه ( حاج محمود کریمی) اشتباه شونده ، یه امام نیست که ؛ چهار تا امامه که حرم نداره.... آدمای بد حرمشون رو خراب کردند ، خاک ریختند اونجا....
با اینکه همیشه زیارت کرده بود ولی این بار حسابی توی ذهنش رفته بود.همسر می گفتن کامل خونده و شده روضه خوان بقیع....
متاسفانه تا همین الآن نتونستم صداش رو ضبط کنم ، فوق العاده فراریه از این کار و الا می شنیدید که چقدر آروم و قشنگ می خونه ؛
یه مدینه ، یه بدیعه ، یه امامی که حَلَم نداره
سینه زَهنا ، کسی نیست تا ، .....
حدود دو هفته ی پیش ، یک روز حسابی از دست همسر کلافه بودم ، هر چه به تلفن همراه و ثابتشون زنگ می زدم خبری نبود و ناهار هم آماده بود و بچه ها گرسنه .... و این بیماری هم مزید بر علت .وقتی ایشون با کلی تاخیر تشریف آوردند منزل ، بر خلاف همیشه که مراسم استقبال و .... انجام میشه ، کمی سرسنگین بودم و کمی هم غر غر چاشنی ناهارمون کردم ! خلاصه بعد از صرف ناهار و استراحت ایشون با بچه ها رفتند خرید تا مثلا بنده در راستای طرح استراحت و سکوت تا درمان این بیماری عجیب و غریب مقداری بخوابم. نزدیک برگشت شون به منزل با همان حالت گیجی !! رفتم و یک کاغذ چروکیده پیدا کردم و با همان روان نویس روی کابینت خیلی کج و معوج روش نوشتم ؛
" لطفا با لبخند وارد شوید
امضا :
یک نادم از بداخلاقی "
دور و برش رو هم چند تا آدمک خندان و گل و ستاره کشیدم و چسبوندمش به در ورودی ، همان لحظه حضرت شیطان سراغم اومدند که ای بابا شما که کاری نکردی و از این حرف ها ،ولی اصلا حال سر و کله زدن با شیطان مزبور رو نداشتم و دوباره رفتم و مشغول استراحت شدم..... بعد از نیم ساعت همگی با لبخندی که دیگه به قهقه شبیه تر بود تا لبخند ، وارد شدند و تمام!
دو روز پیش سراج الدین حرفم رو گوش نداده بود و من هم برای تنبیهش گفتم باید بره توی اتاقش و بیرون هم نیاد . یک ساعت بعد رفتم یواشکی ببینم چه کار می کنه ، دیدم یک کاغذ چسبونده به در اتاقش روش هم خیلیییییییییی بد خط نوشته ؛
" لطفا با لبخند وارد شوید
و...
و...
امضا : مدیریت اتاق"
از آن وقت دارم هی مرور می کنم رفتارهای خودم و همسر را....کاش الگوی بهتری بودم!
روزهایی که می گذرند و تو در جلوی دیدگان عاشق من بزرگ و بزرگ تر می شوی ، قد می کشی و هر روز در افکارت جوانه ی تازه ای می زنی و مثل اقیانوس پر تلاطم و زیبا دلبری می کنی ؛ جز شکر پروردگاری که تو را به امانت به من سپرد کاری نمی توانم کرد.
عزیز مادر ؛ وقتی نگاهت می کنم درد شیرینی می ریزد تو قلبم از آن دردهایی که هر مادری با دیدن فرزندش می کشد ، درد اشتیاقی که گمان می کنم تو پاک ترین و معصوم ترین آفریده ی خدایی و با داشتن مادری چون من مظلوم واقع شده ای.
اعتراف می کنم به کم کاری ها و کوتاهی ام در تربیت تو و از خدا می خواهم به لطف و عنایت خودش این خلأ را با عفوش نسبت به من و کرامت و بزرگی و حکمتش نسبت به تو پر نماید.
کم کم برای بوسیدنت ، برای بوییدنت ، برای بیدار کردنت ، برای خواباندنت باید به فکر رفتارهایی مناسب مردان بزرگ باشم! اما چه کنم که تو برای من همان محمد سراج الدینِ آتش پاره ای که عاشق دویدن است و از دیوار راست بالا می رود.وسواس و تمیز و بی نظم است ! مهربان و جدی ست ! درسخوان بدخطی ست که خوب نقاشی می کشد ، چه کنم که برای من هنوز همان پسرک جدی ِ مهربان ِ دلسوز ِ بداخلاقی! با تو چه کنم که معجونی هستی که فقط خودم می دانم.... یک مداح پر شور و یک فوتبالیست هیجانی ، یک کتابخوان حرفه ای و یک متخصص بازی های کامپیوتری ...هر چه هستی برای من میوه ی شیرین خدا هستی که هزار بار در لحظه هم شکر کنم به اندازه ی لطف او نخواهد بود. این روزها فقط دلم می خواهد باز از تو بخواهم دستانت را از دستانی که به او سپرده ام جدا نکنی . (*)
ساحل اقیانوس هند / دارالسلام
سه سالگی ایشون / دارالسلام
روز هفدهم ربیع الاول / مدینه ی منوره که به عشق مصادف شدن تولد ایشون با سالروز ولادت پیامبر (ص) و امام صادق (ع) می بریمشون به آستان بوسی درگاهشون.
ابناء الهدی
پ ن : البته تولد ایشون چند ماه بعده ولی ما برای هر دو پسر به سال قمری تولد می گیریم.
داخل ماشین ، توی مسیر مکه ؛
.
شهاب الدین : مامان من اصَن شاب و شورات ندارم
- : برای چی عزیزم؟
- : برا اینته بریم متّه دیده
.
.
این هم سندش ؛
هر دوشون خوابند ، با اون جوراب زرد بدرنگ ، که عاشدِشه

نشسته است کنارم و تند تند پشت سرم تکرار می کند و آنجا را که به برکت شرکت در هیأت ، حفظ اش شده با من همراهی می کند.
می رسیم به آرزوی دیرینه ام*
پسرم می خواند ؛
بأبی أنتَ و أُمی.....
.
.
| Design By : Pichak |
