ابناء الهدی
داخل ماشین ، توی مسیر مکه ؛
.
شهاب الدین : مامان من اصَن شاب و شورات ندارم
- : برای چی عزیزم؟
- : برا اینته بریم متّه دیده
.
.
این هم سندش ؛
هر دوشون خوابند ، با اون جوراب زرد بدرنگ ، که عاشدِشه

نشسته است کنارم و تند تند پشت سرم تکرار می کند و آنجا را که به برکت شرکت در هیأت ، حفظ اش شده با من همراهی می کند.
می رسیم به آرزوی دیرینه ام*
پسرم می خواند ؛
بأبی أنتَ و أُمی.....
.
.
بچه ها هر کدام توی یک سن خاص با روش دستور معکوس دادن , حرف گوش کن ! می شوند.
شهاب الدین رو از چند ماه قبل به همین وسیله ترغیب به انجام کارها می کردم.مثلا : اصلا نیایی شام بخوری ها / این لباس رو نپوش / حق نداری کتاب هات رو مرتب کنی , باید بذاری خراب بشن / باید با ماشینت از روی اسباب بازیهات بری تا همه شون بشکنن و....
دو شب پیش بحث جدید ما بر سر خاموش کردن لامپ موقع خواب بالا گرفته بود.اصرار می کرد که لامپ باید روشن باشه و الا من نمی شابم :) وقتی دید اصرارش اثری نداره گفت :" مامان اگه جرات داری لامپ رو روشن کن . حق نداری بری لامپ رو روشن کنی "
با تموم شدن جمله ش همسر با صدای بلند شروع کردن به خندیدن که من تا اون موقع فکر می کردم از خستگی بیهوش شدن. من هم که دیگه ریسه می رفتم.کلی بوسیدمش و بهش فهموندم دیگه این مدل تربیت از ما گذشته مادر.
هر دوی پسرها اصولا خیلی صاف و پوست کنده حرف شون رو می زنند.به نظرم این خصلت شون بیشتر به پدرشون رفته تا من.مثلا شهاب الدین اگر از کسی خوشش نیاد و طرف هم دائم ابراز محبت کنه و بخواد بره سمتش محاله موفق بشه.با صدای بلند می گه : مامان به شانوم شایدان _ مثلا _ بدو به من نیدا نتنه (به خانم شایگان بگو به من نگاه نکنه)".یا وقتی بابا میگه به آقای فلانی دست بده , سلام کن , می گه :"دوسش ندارم .نمی شام!" یا بطور کلی اگر از موضوعی ناراحت و خوشحال بشه و...
دیروز عصر پسر یکی از دوستان که یک ماه از آقاکوچولوی ما بزرگتره مهمان ما بود.یعنی مهمان من و پسرم! وقت نماز مغرب که رسید گذاشتم شون توی هال , با کلی اسباب بازی و رفتم پی نماز. بلافاصله با شروع نمازم تلفن زنگ زد .نمی دونم تاریکی اتاقی که گوشی اونجا بود و یا پیچیدن صدا توی فضای ساکت خونه باعث شد یا علت دیگه ای داشت که شهاب الدین شروع کرد به جیغ کشیدن و گریه کردن.اومد کنار سجاده و التماس می کرد که :" نماز نَشون ....بیا تلفن زنگ می زنه! "احمد کوچولو هم ایستاده بود کنارش و ابدا حرف نمی زد. وقتی دید من توجهی نمی کنم و تلفن دوباره شروع به زنگ زدن کرد به دوستش گفت :"بیا بریم با هم. تو مظاوبه من باش آشه من می ترسم .بیا برق رو با هم روشن تُنیم ...."
ولی احمد همونجا وایساده بود و نمی رفت . حرفی هم نمی زد. دوباره شهاب الدین گفت بیا بریم دیده . داره همش زنگ می زنه ...کلی اصرار کرد تا بالاخره احمد آقا هم معترف شد که :" آخه منم می ترسم! " شاید این کلنجار رفتن شهاب الدین باهاش دو / سه دقیقه طول کشید در حالی که در تمام این مدت هم فجیع گریه می کرد. خلاصه چه نمازی خوندم من بماند.بعد نماز بهش می گم : مامان شما همیشه وقتی من نماز می خونم یا کار دارم تلفن رو جواب می دادی که , بلدی که خودت برق رو روشن کنی . چرا گریه کردی آخه؟ ببین تازه امشب احمد هم پیشت بود. بهش نگاه کردم دیدم اون طفلی هم رنگ به صورتش نیست.هر دو شون رو بوسیدم و رفتم سمت اتاق . تا برق رو روشن کردم اولین کاری که کرد دوید و سیم تلفن رو کشید و گفت : وقتی نمازت تموم شد , شُدِت وصلش کن .
"آلکس هیوارد , فرزند سفیر کانادا در تهران است.سیاوش یکی از بچه های محله ی جوادیه که دست بر قضا , زبان انگلیسی اش خوب است , به آلکس فارسی یاد می دهد.آلکس , ماجرای یک دوره مسابقه ی فوتبال را در جوادیه از زبان سیاوش می شنود و یک تیم از بچه های کانادایی را برای مسابقه معرفی می کند ....اما کار به همین جا ختم نمی شود....
تیم هایی از کشورهای دیگر هم از راه می رسند , اسپانیا , ایتالیا, ژاپن , چین , سوئیس , آرژرانتین , برزیل و .... از عرب های کوچه مروی و بچه های کارگر افغانی هم تیم هایی معرفی می شوند و به تدریج یک جام جهانی کوچک در جوادیه پا می گیرد ."
.
.
اینها که خواندید خلاصه رمان اعجاب انگیز " جام جهانی در جوادیه" بود که چند روزی هست سراج الدین را تسخیر کرده! تا جایی که عطای بازی کردن در زنگ تفریح مدرسه را به لقای خواندن این کتاب بخشیده و شبها تا دیر وقت توی رختخوابش همچنان داستان جذاب این رمان رو دنبال می کنه.در یک کلام دارد این کتاب را می بلعد!!
کتاب را واحد کودک و نوجوان انتشارات قدیانی تحت عنوان کتاب های بنفشه منتشر کرده و فصل بندی و عنوان ها خیلی جالب هستند.
درصد بیشتر از حرفهایش شده است تعریف کتاب و شخصیت ها و سوال از معنای لغات و اصطلاحاتی که نمی داند و گاهی هم غصه ی قهرمان خوردن و اینکه ای کاش زودتر بفهمد بالاخره چه می شود. توجه به بُعد جوانمردی و رفاقت و اعتماد هم نکته ی خوب دیگری در کتابه و کلا باعث انبساط خاطر ما گردیده.
از سراج الدین خواسته ام بعد از اتمام کتاب در وبلاگ خودش در مورد داستان و جذابیت هایش بنویسد .قصد من معرفی کتاب و ثبت این روزهای عزیز دلم بود.امیدوارم کتابخوان باقی بماند.
الإمام الباقر و الإمام الصادق علیهماالسلام : إذا بَلَغَ الغُلامُ ثَلاثَ سِنینَ، یُقالُ لَهُ : قُل لا إلهَ إلاَّ اللّه سَبْعَ مَرّاتٍ . ثُمَّ یُترَکُ حَتّى یَتِمَّ لَهُ ثَلاثُ سِنینَ و سَبعَةُ أشهُرٍ و عِشرونَ یَوما، فَیُقالُ لَهُ : قُل : «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ» سَبعَ مَرّاتٍ . و یُترَکُ حَتّى یَتِمَّ لَهُ أربَعُ سِنینَ، ثُمَّ یُقالُ لَهُ قُل : سَبعَ مَرّاتٍ : «صَلَّى اللّه ُ عَلى مُحَمَّدٍ و آلِهِ». ثُمَّ یُترَکُ حَتّى یَتِمَّ لَهُ خَمسُ سِنینَ ، ثُمَّ یُقالُ لَهُ : أیُّهُما یَمینُکَ و أیَّهُما شِمالُکَ ؟ فَإِذا عَرَفَ ذلِکَ حُوِّلَ وَجهُهُ إلى القِبلَةِ و یُقالُ لَهُ : أسجُد. ثُمَّ یُترَکُ حَتَّى یَتِمَّ لَهُ سَبعُ سِنینَ، فَإِذا تَمَّ لَهُ سَبعُ سِنینَ قیلَ لَهُ : اغسِل وَجهَکَ و کَفّیکَ، فَإِذا غَسَلَهُما قیلَ لَهُ : صَلِّ . ثُمَّ یُترَکُ حَتّى یَتِمَّ لَهُ تِسعُ سِنینَ ، فَإِذا تَمَّت لَهُ عُلِّمَ الوُضوءَ، و ضُرِبَ عَلَیهِ، و اُمِرَ بِالصَّلاةِ، و ضُرِبَ عَلَیها . فَإِذا تَعَلَّمَ الوُضوءَ وَالصَّلاةَ غَفَرَ اللّه ُ عز و جل لَهُ و لِوَالِدَیهِ إن شاءَ اللّه ُ.
(کتاب من لا یحضره الفقیه : ج 1 ص 281 ح 863)
از امام صادق و امام باقر (علیهم السلام) در مورد زمان تربیت فرزند نقل است :
. با مامان آتنا دختر یکی از دوستان که کلاس چهارم ابتداییه صحبت می کردم. گفت خیلی تشنه اش می شه ، به مامانش گفتم شربت کم شیرین خاک شیر زیاد بده به بچه . بعد از افطار و سحری خیلی برای رفع عطش خوبه.بعد صداش کردم این دختر کوچولوی چادری و رو بگیر و دوست داشتنی رو.کلی تشویقش کردم و بارک الله برای روزه گیری توی این گرمای هوا تحویلش دادم ،بعد بهش گفتم هر وقت تشنه شدی یاد کربلا بیافت. سرش رو انداخت پایین و رفت.حرف مون با مامانش ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به قرائت قرآن هر روز . گفت من و آتنا شب ها می نشینیم به قرآن خوندن. آتنا چند صفحه می خونه خسته می شه پا میشه نماز شبش رو می خونه !!! یکجور از خودم خجالت کشیدم که خدا می دونه .
"سلام مامان
امشب دارم گریه می کنم و دعا می کنم که وقتی خوابیدم و دوباره بیدار شدم , صبح روزی باشد که می خواستیم از مکه برگردیم. خوابم نمیاد ولی آروم آروم دارم گریه می کنم.
ببخشید چون چادر * رو برداشتم , بوی خودت رو می ده و دارم بوش می کنم , آرومم می کنه. "
این نامه رو گذاشته بود روی سجاده . فقط مامان ها درک می کنند که وقتی یک مادر همچین نامه ای رو از پسر یازده ساله اش موقع نماز صبح ببینه چه حالی میشه!!
قضیه از این قرار بود که از فروشگاهی که در هتل مکه بود برایش یک هلی کوپتر خریده بودیم.از اینهایی که پرواز می کنند و قاعدتا برای پسر بچه ها خیلی جذاب هستند. دو بار به خاطر مدل و رنگش , پدرش رو مجبور کرد که تعویضش کنند . موقع حرکت به سمت خونه سوییچ رو از پدرش گرفت تا دور از چشم شهاب الدین هلی کوپتر رو در ماشین جاسازی کنه. اما وقتی 100 کیلومتری از مکه دور شدیم اعتراف کرد که دوباره رفته و بدون اجازه ی ما عوضش کرده!! پدرش خیلی عصبانی شد ,چون از هر سه / چهار تا یکی شون خراب و مشکل دار بودند و ممکن بود چون دیدن بچه تنهاست یکی از همان ها رو بهش داده باشند و نکته ی دوم هم اجازه نگرفتنش بود. به همین خاطر بهش گفت که دیگه بنا رو بر بی اعتمادی بهت می گذارم و سوییچ بهت نمی دم و باورت ندارم و ....که کلی خجالت زده شد. و تنبیهش هم این شد که یک هفته هلی کوپتر می ره اداره ی بابا.
بچه ام داشت دق می کرد . ولی باید تنبیه می شد. باید بتونه خوب تصمیم بگیره و هی دل دل نکنه , باید بفهمه که بزرگتر شدنش دلیلی بر بی اهمیت شدن نظر پدرش نیست. هر چند این فهمیدنش براش دردناک باشه و برای ما بیشتر.
سجاده رو که باز کردم دیدم روی مُهرم هم یک یادداشت گذاشته : " قربونت برم مامان , نماز صبح من رو بیدار کن ."
دیگه دلم طاقت نیاورد. رفتم و با همون صورت خیسم بوسیدمش.برای عاقبت بخیری و مودب به آداب حسنه شدنش دعا کردم.برای مرد شدنش , مرد بودنش , مرد مُردنش.....
*بهشون گفتم برای بازی و ... نباید چادر نماز من رو از توی سجاده بردارید.می تونید از کمد چادرها بردارید ولی چادر نماز نه!
| Design By : Pichak |
