"نامه اول"

عزیز دلم

اگر نخبه بودن یعنی این حرف هایی که امروز می شنوی ؛ با افتخار از تو می خواهم نخبه نباشی.اگر نخبه بودن یعنی حرف های همسایه ی خاله که می گوید چون ما پزشک هستیم ، باید حق بیشتری از آن کشاورز روستایی داشته باشیم از تو می خواهم نخبه نباشی.اگر نخبه بودن یعنی مدرک از دانشگاه فلان و تدریس در دانشگاه بهمان ، باز هم از تو می خواهم نخبه نباش....

 

اگر نخبه بودن یعنی ندیدن زنبیل های معطر با نان تازه ی زنان خانه داری که تمام فکر و ذکرشان گرمی سفره های خانه های شان است ،به جرم نداشتن گواهی نامه و نرفتن به کلاس ایروبیک ، نخبه نباش.اگر نخبه بودن یعنی ندیدن دستان پینه بسته ی گندم کاری ست که از سر سجاده ی صبحش کار می کند تا غروب و جرمش نخواندن روزنامه های صبح و عصر تهران است ، نخبه نباش.اگر نخبه بودن ملازم است با چند سالی در فرنگ بودن و زبان لاتین بلد بودن و لباس مارک دار فرانسوی پوشیدن ، از تو عاجزانه می خواهم نخبه نباش.پسرم نخبه بودنی که معیارش خواندن چهار کتاب فلسفی و بلد بودن مغلطه های دینی و اعتقادی ست حتما تو را نابود می کند.نخبه بودنی که به تو حق بدهد شأن خودت را از انسان های دیگر بالاتر بدانی و رأی ت را با کیفیت تر تو را به ناکجا آباد می برد.نخبه بودنی که خانم دوست می گوید که به خاطر چند صباح همنشینی با بزرگان است چه فایده ای دارد جز اینکه تو را از چشم خدا خواهد انداخت.نخبه بودنی که به تو حق بدهد به خاطر دانستن چند فرمول ریاضیات و انتگرال و یا آشنایی با کتب همه ی فلاسفه و یا تسلط بر ادبیات شرق و غرب عالم ، خودت را برتر از پسران زحمت کش هرمزگان و مردمان سخت کوش ترکمن صحرا بدانی ، تو را از منظر حق حقیر خواهد کرد.

عزیزم علم بیاموز اما علمی که تو را به آن عالم ازلی و ابدی نزدیک کند ، نه اینکه تو را وا دارد که پنبه ی اصول دینت را بزنی تا مگر چند صباحی ، چند گروهی تو را به به و چه چه ی بگویند و سراسیمه شوی تا بیشتر بتازی... و بیشتر در منجلاب جهل فرو روی....

پسرم نخبه نبودی هم برای من مهم نیست

خلبان باشی یا نویسنده

نانوا باشی یا معلم

قصاب باشی یا کارخانه دار

خیاط و پینه دوز باشی یا طلبه علوم دینی

هر چه می خواهی باش

اما آدم باش!