رفتن ما به ایران و قرار گرفتن امیر شهاب الدین در شرایط متفاوت با اینجا و در جمع فامیل و هجوم قربان صدقه و بیا با هم بازی کنیم ها و صد البته شنیدن حرف های مختلف و آشنا شدن با لغات تازه ، یک فروند آقا کوچولوی بلبل زبان به ما هدیه کرد.با اینکه تا کمی قبل تر به خودش زحمت حرف زدن رو نمی داد ، حالا دیگه باید دنبال راهی برای حرف نزدنش باشیم.به خوبی منظورش رو می رسونه و برای هر خواسته ای یک مدل امر ملوکانه داره.نمی دونم چرا حس پادشاهی در خون این بچه فوران می کنه....حالا هی بهش گوشزد می کنم که ولیعهد فعلا آقا سراج الدین هست و شما باید خیلی صبر کنی ، اما خوب بچم نمی خواد که بفهمه!

من : آقا شهاب الدین شیر با کیک بدم بخوری ؟

شهاب الدین : آله.

من : پسرم آره نه ، بله.

شهاب الدین: اُپ....بله....

.

.

شب موقع خواب ؛

من : شهاب الدین بیا دیگه بخوابیم.خسته شدم.

شهاب الدین : نه ، می سام باسی اُنم.

من : نه ، باید بخوابیم.نمی شه.بدو بیا.

شهاب الدین : اومدم مامان.

من: اومدی بغل مامان؟ بغل مامان خوبه آره؟

شهاب الدین : مامان آله نه ، بله!

.

.

اسمت چیه ؟                 اَ آ ب اِنّی ( شهاب الدین )

چند سالته ؟                 ٢ شالمه

اسم داداشت چیه ؟       سِدا اِنّی ( سراج الدین )

اسم بابات چیه ؟           بابا اِنّی ( بابا الدین )

و اسم مامان هم :        مامان اِنّی ( مامان الدین )

.

.

قرآن رو با هر زحمت ی شده برداشت.اول جلدش رو بوسید و بعد هم نشست کنار من.بازش کرد و شروع کرد به خواندن : آآآ ای ای ای .....دََََََ..... و حرف های نامفهوم.به گمانم فهمیده که آنچه ما از روی مصحف می خوانیم به زبان دیگری ست!

بزرگترین لذتش همراهی کردن با بزرگترهاست.و از همه مهمتر بابایی....آنهم وقت نماز و به عشق "دبول باسه ی " آخرش!