طبق معمول که آخرین نفر هستم برای خوابیدن ، بالاخره مسواک زدم ، چراغ ها رو خاموش کردم و سری به اتاق سراج الدین زدم و پتوش رو مرتب کردم و رفتم توی رختخواب. یادم افتاد ساعت موبایلم رو آماده نکردم برای زنگ زدن ، دوباره بلند شدم و ساعت رو تنظیم کردم  ؛ 4:40 .دراز کشیدم توی رختخواب و شروع کردم به خواندن سوره ها و اذکار قبل از خواب....دلم تنگ شد برای سالهای مجردی! هیچ دل نگران صبح بیدار شدن ها و خصوصا قضا شدن نماز صبح نبودم.مامان انگار یک ساعت شماته دار توی مغزش باشد سالهاست قبل از اذان برای نافله شب بیدار است و به طفیلی او نماز صبح ما تقریبا هیچوقت قضا نمی شد.خلاصه توی دلم هی غصه خوردم که کاش راحت می شد بعضی شب ها به فکر هیچ چیزی نباشم و "فقط" بخوابم.

نفهمیدم چطور خوابم برد.با صدای نق نق شهاب الدین بیدار شدم که دائم یک جمله را تکرار می کرد و من آنقدر گیج خواب بودم که نمی فهمیدم چه می گوید.نشستم کنارش و گفتم : مامانی آب می خوای؟

شهاب الدین : نه آب نمی تام .أبَّر می دَن.بوسو بدیلیم.(اکبر می گن .وضو بگیریم)

چند بار ازش سوال کردم و واقعا نمی فهمیدم چی می خواد.تمرکز نداشتم.دستش رو گرفتم و بردم توی آشپزخونه و گفتم نشونم بده چی می خوای بهت بدم.

من رو کشید سمت ظرفشویی.با گریه دوباره همین جمله رو که هر روز چند بار ازش می شنوم رو گفت.بعله ! شهاب الدین من رو برای نماز صبح بیدار کرده بود.قبل از اینکه موبایلم صداش در بیاد.با صدای موذن مسجد بیدار شده بود.با هم وضو گرفتیم و نماز صبح سه شنبه ، 11 آبان 1389 رو در کنار هم خوندیم!

پ ن :

یک نقاشی از سراج الدین دارم مال دو ، سه  سال پیش.کوه و درخت و ماهی و قایق و خورشید کشیده.وسطش هم با ماژیک نوشته : "مامان تو رو خدا من رو نماز صبح بیدار کن.اگر بلند نشدم با چک و لگد بیدارم کن.مامان خواهش می کنم." و گذاشته بود روی سجاده ی من که ببینم.

نمی دونم چرا نماز صبح خوندن برای بچه ها جذاب تر از نمازهای دیگه ست.شاید چون احساس بزرگی می کنند.