حدود دو هفته ی پیش ، یک روز حسابی از دست همسر کلافه بودم ، هر چه به تلفن همراه و ثابتشون زنگ می زدم خبری نبود و ناهار هم آماده بود و بچه ها گرسنه .... و این بیماری هم مزید بر علت .وقتی ایشون با کلی تاخیر تشریف آوردند منزل ، بر خلاف همیشه که مراسم استقبال و .... انجام میشه ، کمی سرسنگین بودم و کمی هم غر غر چاشنی ناهارمون کردم ! خلاصه بعد از صرف ناهار و استراحت ایشون با بچه ها رفتند خرید تا مثلا بنده در راستای طرح استراحت و سکوت تا درمان این بیماری عجیب و غریب مقداری بخوابم. نزدیک برگشت شون به منزل با همان حالت گیجی !! رفتم و یک کاغذ چروکیده پیدا کردم و با همان روان نویس روی کابینت خیلی کج و معوج روش نوشتم ؛

" لطفا با لبخند وارد شوید

امضا :

یک نادم از بداخلاقی "

دور و برش رو هم چند تا آدمک خندان و گل و ستاره کشیدم و چسبوندمش به در ورودی ، همان لحظه حضرت شیطان سراغم اومدند که ای بابا شما که کاری نکردی و از این حرف ها ،ولی اصلا حال سر و کله زدن با شیطان مزبور رو نداشتم و دوباره رفتم و مشغول استراحت شدم..... بعد از نیم ساعت همگی با لبخندی که دیگه به قهقه شبیه تر بود تا لبخند ، وارد شدند و تمام!

دو روز پیش سراج الدین حرفم رو گوش نداده بود و من هم برای تنبیهش گفتم باید بره توی اتاقش و بیرون هم نیاد . یک ساعت بعد رفتم یواشکی ببینم چه کار می کنه ، دیدم یک کاغذ چسبونده به در اتاقش روش هم خیلیییییییییی بد خط نوشته ؛

" لطفا با لبخند وارد شوید

و...

و...

امضا : مدیریت اتاق"

 

از آن وقت دارم هی مرور می کنم رفتارهای خودم و همسر را....کاش الگوی بهتری بودم!