به ذهنم رسید چون روز پدر هم هست ، چند مورد از اتفاقات فی ما بین این پسر قند عسل را با همسر عزیز بنویسم!

چند وقت پیش همسر در حالی که مشغول مطالعه بودند به شهاب الدین که مشغول بازی با ماشین هاش بود گفتند : شهاب الدین ، بابا یه دونه بالش برا من میاری ؟

آقا کوچولو هم خیلی معمولی و در حالی که حتی سرش رو هم بر نگردوند سمت ایشون گفت : نه حوشله ندالم..... دالَم باسی می تُنم!

همسر با صدای جدی و کمی با تحکم گفتند : بــــــــَله؟؟

فسقلی هم که هم می خواست حرف خودش رو زیر پا نگذاره ، هم امر بابا رو انجام بده گفت :

یه دَدیده صَب تُن ، بسار فِت تُنــــــــَم......

چند لحظه سکوت کرد ، بعد با هیجان گفت :

عِه !! حوشله دالم بیالم بابا....فِت تَدم دیدم می تونم بیالم!

......

هفته ی پیش یکی ، دو ساعت رفته بودم بیرون و بچه ها پیش پدرشون بودند.همسر شب با خنده گفتند که ،آقا کوچولو آمده بالای سرم و گفته :

_ بابا یه شوالی ازت دارم ، بپرسم؟ ( جدیدا قبل از تمام سوالاتش اول همین سوال رو می پرسه)

-بله بپرس.

_ اَجه یه شونه ای که دو تا بچه دارن ، مامانشون رفته بیرون ، داداش شون هم تو اُتادِش داره درس می شونه ، میشه پسر کوچولوشون به باباش بجِه ؛"من جیش دارم" (گلاب به روی همه تون البتهنیشخندخجالت)

........

دیروز برای تولدش یک جفت کفش خریده بودم.وقتی کفش ها رو پاش کرد و چند قدمی باهاشون راه رفت، گفت : بابا ببین مث یه مرد وادعی شدم!

سفارش داده برام کادو بخرید ، بعد توی کاغذ کادوهای خوشگل بذارید ،که من تا بازشون نکنم نفهمم توش چیه.یک کیک مخصوص کودکان !! هم بخرید.کادوتون هم اسباب بازی باشه :)) اولین باره که در این مورد هم دستور میده.قطعا می دونید که دستوراتشون هم لازم الاجراست!

.

.

فرزند عزیز بنت اسد ، خوشا به حال مادرت که چون تویی را لایق حمل و زایش و پروراندن بود....

حرف بیشتری درباره ی مادر بزرگوار مولا دارم.بماند تا زمان بعد....