وقتی روی تخت خواباندیمت تا دکتر پوست بتواند جوش های روی کمرت را فریز کند ؛ فریاد و بی قراری هایت شروع شد! از هر چه که به درمان و دکتر مربوط باشد حسابی ترسیده ای .عزیزم تو جیغ می کشیدی و من اشک می ریختم ، دلم داشت از جا کنده می شد ولی چاره ای نداشتم ، تو باید درمان می شدی و راه دیگری جز این نبود . آنقدر حالم بد شد که بعد از اتمام کار دکتر اول مرا سپرد به بابایت تا دستم را بگیرد و بنشاند روی صندلی ، بس که از رنگ و رو افتاده بودم و غصه خورده بودم.ولی تو باز هم فقط مرا می خواستی ، منی که دائم در حین کار دکتر التماسم می کردی و از من کمک می خواستی ، منی که شده بودم پناه لحظاتی که به اجبار زیر دست طبیب بودی و دست های مرا محکم گرفته بودی و از اشک هایت تخت خیس ِ خیس شده بود....ولی من در حالی که می خواستم برای اشک هایت بمیرم و تمام دردت را به جان بخرم ؛ فقط آرامت می کردم و اطمینان می دادم که ؛ الآن تمام می شود! بعد از انجام کار ، نشستی توی بغلم ، در حالی که نفس نفس می زدی و حال من بهتر از تو نبود .همه بیشتر نگران من شده بودند تا تو ، و من دلم برای ضربان تند قلب کوچک تو کباب بود.....

عزیز دلم

اگر روزی توی مشکلات افتادی به جایی جز دامان پر مهر خودش پناه مبر و دستت را برای اطمینان و قوت قلب جز در دستان خودش در دست دیگری مگذار... دست هایش را محکم بگیر و از آغوش حکمتش بیرون نرو....حتما دارد مداوایت می کند!