از شش صبح تا همین حالا یک ریز کار کرده ام! انگار نه انگار این خانه بیست روز پیش برق می زد... باید برای مهمانی فردا دوباره همه جا را می تکاندم ، تکاندنی !!

از بعد از ظهر هم مقدمات شام مهمانی را شروع کردم که چهارشنبه دست تنها از زمان عقب نمانم . و از آنجا که وقتی مادرها خیلی کار دارند ، بچه ها هم طبق یک قانون نانوشته خیلی اذیت می کنند ، هر دوی شان حالم را جا آوردند...خصوصا آقای سراج الدین که حسابی از خجالتم در آمد.

در مواقعی که خیلی شیطنت بچه ها گل کرده باشد و یا تصمیمی برای ویران کردن اعصاب من گرفته باشند ، خیلی سر به سرشان نمی گذارم و به قول معروف اغماض می کنم و بیشتر می خندم و کنایه می زنم که : دستت درد نکنه مامان ! آهان بله ممنون از محبتت ! خدا رو شکر که بچه های مهربونی دارم و.....

آقای همسر هم طبق همان قانون های نانوشته ، بعد از تعویض لامپ های سوخته و صرف شام ، ساعت نزدیک به نُه ، کنار سفره غش کردند و با اصرار و تمنا به رختخواب رفتند و لیست کارهای روی دوششان توی دست ما ماسید :)

بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرف ها ، باقی قطعات مرغ را سرخ کردم و مشغول پاک کردن آثار روغن از روی گاز بودم و توی دلم کلی ننه من غریبم بازی در می آوردم و تند تند کارهای باقی مانده را از نظر می گذراندم ....

خلاصه که ساعت رسید به یازده و نیم و آقا پسر ما همچنان مشغول مطالعه تاریخ و حرص دادن مادر بودند . دستم ناخواسته رفت به سمت پلاستیک هویج ها ، یکی را برداشتم و  پوست گرفتم و بدون اینکه توی چشم هایش نگاه کنم ، دادم به دستش و آمدم بیرون...

داشتم روی کابینت را دستمال می کشیدم که کنارم ایستاد....صورتم را بوسید و بعد هم با سرعت نشست و پایم را ....

تمام وجودم داغ شد

من کجا و این کارها کجا پسر جان....

قلبم از جا کنده شد...

همه ی کارها ، خستگی ها ، حتی خنده و شادی  ها را رفت

به جایش احساس حقارت بزرگی آمد

و شعله های یک عشق خالص و پاک

که دارد آتشم می زند!