تلفنی از پدرش چند تا قول گرفته بود، و حسابی منتظر رسیدنش از اداره و رسیدن به درخواست هایش بود، پدر آمد و دست خالی و خسته، یادش رفته بود بنده ی خدا، عذرخواهی کرد و موکولش کرد به فردا، اما آقا کوچولو زیر بار نمی رفت و شیونی به راه انداخت.کمی هم چاشنی زورگویی و طلبکاری اضافه شد به اشک هایش، پدر باز عذر خواست اما نتیجه نداد، آخر سر با تحکم گفت که امشب نمی شه و فردا انشالله. آقا کوچولو هم که ناامید شد با همان حال زار زار گفت: لِمَ تَقولونَ ما لا تَفعَلونَ ، چرا می گویید چیزی را که عمل نمی کنید!!*

بعد هم ادامه داد، خانم مون راست میگه ، این کار خیلی بده و دوید و رفت توی اتاقش به ادامه ی اشک و آهش! و پدر داستان هم سنگین و رنگین، لباس پوشیده و رفتند برای وفای به عهدشان :)

* انگار سر کلاس نشسته باشد و درس جواب میدهد، با صدای بلند و شعارگونه ای گفت که مشتی بر دهان تمام کسانی باشد که به قول شان عمل نمی کنند!