رفته ایم بیرون از خانه، مقداری تاکسی سواری و مقداری مترو! از پله ها بالا و پایین می رویم، از خیابان ردّ می شویم، وارد ازدحام جمعیت می شویم، می خندیم با هم، یواشکی مقداری می دویم، خلاصه با هم ایم ...

یک جاهایی بدون هیچ قرار قبلی، بدون هیچ توضیح و سفارشی، "خودت" طبق یک قانون نانوشته، دستم را هر جایی که باشد پیدا می کنی و دست های کوچکت را می گذاری توی دستهایم، یعنی اینجا را مراقبم باش!

.

.

 

زندگی هم همین طور است پسرم، بالا و پایین دارد، دویدن دارد، خندیدن دارد، ازدحام غم و شادی دارد، حواست باشد دست هایت دنبال دست خدا باشد که بالاترین دست هاست...