آقا پسر ما امسال وارد دوران دبیرستان شد ، هفت ساله سوم زندگی اش شروع شد و به لطف خدا به جز کمی مسائل جزیی که به گمانم همیشه وجود دارند ، روی هم رفته تا به حال اوضاع خوب بوده است و از نظر درس و مدرسه  هم که همیشه عالی و نمره یک ! برای دبیرستان حدود 10 مدرسه را انتخاب کردیم تا در امتحان وردی شان شرکت کند و به جز دبیرستان البرز الحمدالله همه را قبول شد. بعضی ها رو همان اول کار نپذیرفت که برای ثبت نام بریم و پرونده اش بسته شد ولی مدرسه هایی هم بود که خود من خیلی درگیر شدم از نظر فکری و کار به ساعت ها مشاوره با این و آن و استخاره و ....کشیده شد. مثلا علامه حلی را من به جهت کار فرهنگی ضعیف شون و البته نکته هایی که از مدرسه شنیده بودم خیلی موافق نبودم. مدرسه های دیگری هم که رفتیم برای مصاحبه به راحتی اعلام نظر می کرد که کادرشون چنین است و چنان است . تا رسیدیم به این مدرسه.بدو ورود حضرت ایشان پسندید و ما هم فرزند ذلیل !! ثبت نامش کردیم. البته کلی پرس و جو و دقت قبلش کرده بودیم .

از سه ماه تابستان ، طفلک حدود دو ماهش را مدرسه  بود و دو هفته ی آخر شهریور تعطیل. البته این دو هفته هم صبح تا آ[ر شب مسجد بود برای آماده سازی کارهای هفته ی دفاع مقدس ، اولین تجربه های دیر آمدن به خانه و کارهای اینچنینی را هم پشت سر گذاشت و چقدر هم راضی و سرزنده و با انرژی الحمدالله .

امروز صبح وقتی راهی اش کردم ، همان دلشوره ی مرموز دوباره آمد وسط ، که شاید انتخاب ما درست نبوده ،  نکند بچه زیر فشار درس اذیت شود ، نکند فضا خیلی  سخت گیرانه باشد  و هزار فکر  از این دست !

از زیر قرآن که رد شد ، صدقه را گذاشتم لای قرآن و شاید برای قوت قلبم قرآن را باز کردم....

 

"هو معکم أین ما کنتم "....

و باز هم سپاس خدای را که مرا هیچ گاه تنها نگذاشت....