ساعت زنگ دار

از ده روز پیش بالاخره تصمیمش را گرفته و دارد چند تا چند تا ، کارت امتیاز می دهد و از کمد جوایز مدرسه ، جایزه بر می دارد.تقریبا بطور مساوی برای خودش و شهاب الدین .و با چه ذوق و شوقی این هدیه ها را به برادر کوچک می دهد! و او هم چه حظّی می برد.هی تشکر می کند که : داداش جون برای منم جاییسه گِوِشتی؟

هفته ی پیش رسما مرا بیچاره کرده و یک ساعت زنگ دار برداشته....عشق این را دارد که صبح ها خودش بیدار بشود ، خصوصا برای نماز و توی تاریکی هوا ! ولی چشم تان روز بد نبیند که من فلک زده به علاوه ی دینگ دینگ گوشی خودم که اول برای نماز و بعد هم برای مدرسه ی ایشون بیدارم می کند باید با صدای دی دی دینگ ممتد ساعت ایشون هم بیدار بشوم و بروم برای خاموش کردنش!

امروز صبح اما ساعت پنج و نیم که ساعتش زنگ زد بیدار شدم و رفتم بالای سرش ، با خوشحالی دستش را به نشانه ی پیروزی بالا آورد و گفت : بیدارم!!

کلی برا خودش کلاس گذاشته بود ، کیکی که دیشب پخته بودم با ظرفش گذاشته بود پیشش داشت بدون شهاب الدین تنها خوری می کرد ....بعد از دوره ی درسها هم آماده شد و با پدرش رفتند مدرسه.

اولین باری بود که برای درس این ساعت بیدار شده بود ، توی خیالم رفتم به سال های بعد ، که مثلا برای امتحان های سخت و کتاب های حجیم بیدار بشود و من یادش بیاندازم که تو یک روز برای امتحان جفرافیای کلاس اول راهنمایی ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدی! بعد با هم کلی بخندیم ، باز هم کیک درست کرده باشم و کیف کنم که خودش با صدای زنگ ساعتش بیدار شده ، نمازش را خوانده و در حال پذیرایی کردن از خودش دارد درس می خواند.....

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
فروغ

وای یعنی حسین من هم یه روزی انقدر بزرگ میشه؟ چقدر پسرات نازن هدی جون

مامان علیرضا و حسین

یاد اول راهنمایی خودم افتادم. اولین باری که برای امتخان صبح زود پا شدم احساس بزرگی می کردم خدا موفقش کنه بابای من نمی ذاشت شب دیر بیدار بمونیم. ولی صبح هیچ محدودیتی نداشتیم