عمه ...

دور هم نشسته بودیم و چهار نفری عصرانه می خوردیم.عمه خانم بچه ها از ایران تماس گرفتن و با گرفتن گوشی توسط سراج الدین کما فی السابق شروع به قربون صدقه رفتن کردن.پسر با جنبه ی من هم کلی کیفور میشه هر بار و با ذوق و شوق سخنرانی می کنه تا بلکه بیشتر خودش رو جا کنه....بعد هم نوبت شهاب الدین بود تا با سکوتش و نگاه های جالب انگیز ناکش به گوشی تلفن فقط باعث شگفتی ما بشه نه اون بنده خدا که نه چیزی می دید نه صدایی می شنید....

شب موقع خواب دیدم سراج الدین تو خودشه و خیره شده به سقف! چیزی نگفتم تا خودش به حرف بیاد....چند لحظه بعد گفت : مامان من خواهر می خواما....من که خندم گرفته بود و از طرفی یاد دعاهاش برای برادر دار شدنش افتاده بودم پرسیدم : چطور مگه؟

سراج الدین : آخه می خوام بچه هام عمه داشته باشن!

من: لازم نکرده.انشالله خانمت خواهر داشته باشه بچه هات خاله داشته باشن!

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
مهرنوش

جان؟؟؟؟؟میخواستم حرفای بد بد بزنم بی خیال شدم.خوش باشی!

بشری

:)) ااااااااااااااای جان راست میگه بچم خب ! عمه واقعن خوبه :)