نامهربانی ام را ببخش...

پسرها خیلی عوض شده اند ! هر کدام به نوعی...پسر بزرگ که با هیجانان و تغییرات نوجوانی و پسر کوچک هم به استقلال طلبی و شیطنت های عجیب و غریب.و من که هر روز و البته هر لحظه با تمام این تغییرات در حال دست و پنجه نرم کردن هستم.دیروز حسابی شهاب الدین از خجالتم در آمده بود و تا توانست مادر آزاری کرد :) بعد از ناهار نصف و نیمه ای که به خوردش دادم نشستم باز به تماشایش ، در پشت این ابر گرفته ی چشم هایش که از جدیت من دلخور بود ، قیافه ی خسته و بی حوصله ی خودم را دیدم انگار...دیدم مادر دیروز نیستم ، امروز با او راه نیامده ام ، با او کم حرف زده ام ، بازی نکرده ام ، به دلش راه نرفته ام ، مگر چند ساله است که من امروز اینقدر سخت گرفته ام ؟ راستش دلم یک آدم مهربان خواست که بیاید دست مرا بگیرد ، کمکم کند ، به بچه ام کمی مهربانی کند ، حوصله داشته باشد برایش کتاب بخواند ، خوب بخواند ، با شادی نه با بی حوصله گی! یکی که جای خالی ِ صبر همیشگی مرا یک امروز پر کند ...

سفره را هنوز جمع نکرده بودم و پیاله ی ماست دست خورده اش را با دلخوری نشانش می دادم که در باز شد و فرشته ی نجاتم آمد ! آنقدر خوشحال شدم که برای آماده کردن غذایش دویدم به سمت آشپزخانه ! ذوق کرده بودم اساسی . آمد و طبق معمول شهاب الدین دوید توی بغلش ، و شروع کرد به اعلام لیست درخواست هایش ، درخواست هایی که من نتوانستم برآورده کنم ! و بابا هنوز لباس در نیاورده پشت سر هم قول می داد و با من حرف می زد...اشاره کردم هوایش را داشته باش ، بخند ...من امروز مادر خوبی نبودم انگار ....

پ ن : با تشکر از آقای پدر قلب

/ 3 نظر / 22 بازدید
مامان محمدهادي

سلام روزبخير طاعاتتون قبول پست استفاده ابزاري جالب بود. ايضا همين پست كه دارم توش كامنت مي ذارم خوشحال شدم بعد از مدتي دوباره ديدمتون، در اين فضاي مجازي راستي نمي دونم چرا آرشيو خردادتون باز نمي شه التماس دعا در اين شب ها و روزهاي عزيز