مرد کوچک خانه ام....

"نامه دوم"

به نام خدا

سلام بر تو عزیز مادر

به برکت حضور تو بود که من ، اولین لذت های مادر بودن را درک کردم.تو که هر چند اگر به یاد نیاوری از همان روزهای اول شدی مونس من! شنونده ی حرف های من ، نصیحت ها و تعریف های من. تو شدی همراه و انگیزه ام تا تلاش کنم بهتر باشم نه برای خودم بلکه برای موجودی که داشت در درون من شکل می گرفت و من اولین مربی او بودم.تو باعث شدی نظم بدهم به غذایم حتی و فکرهایم را هم کنترل کنم چه رسد به اعمال.تو مرا هم بزرگ کردی و بهترین دوران عمر مرا رقم زدی....من مدیون تو هستم.

اولین لحظات آمدنت آنقدر اشتیاق دیدنت را داشتم که صدای همه را در آوردم و این حس همیشه با من بوده که همچنان هر لحظه و هر روز مشتاق به دیدن تو باشم.تو اولین گریه ی کودک من را در فضایی مملو از درد و انتظار به گوشم رساندی....من مدیون تو هستم.

حالا ده سال می گذرد از آن شب .... سی و یکم خرداد ماه هزارو سیصدو هفتاد و نه ، ساعت یک و ده دقیقه بامداد....هفده ربیع الاول ،  میلاد پر برکت حضرت ختمی مرتبت صلوات الله علیه و امام صادق علیه السلام.همه تو را محمد صادق صدا می زدند اما من می دانستم که پدر از سال ها قبل نام تو را انتخاب کرده.....

در شبِ  تولدِ شَهِ  دین          آمدی محمد سراج الدین*

میوه ی دلم ؛ دیدن خنده های پر صدا و صورت ماهت و شنیدن حرف های بزرگ و ایده های خلاقت ، برای من که تو را چون جان شیرینم عزیز می دارم نوید آینده ای ست شاد و پرانرژی...که از خدا می خواهم همین گونه برایت حکم فرماید.

کنجکاوی هایی که گاه به فضولی های پسرانه شبیه تر می شود ، هر چند در آن برهه مرا ناراحت می کند اما بعد از گذر از آن موقعیت نیک می بینم که تو باید بدانی و برای دانستن باید سوال کنی ، تلاش کنی ، به یک جواب بسنده نکنی و ما را مجبور کنی تا برایت هزار و یک دلیل بیاوریم که چرا نمی شود؟ و چرا باید ؟ و چرا لازم است ؟ و چرا نیازی نیست و......

از همه مهم تر برای من ساعاتی ست که تو غرق در کتاب هایت هستی . ای کاش وقتی این نامه را می خوانی هم همچنان کتابخوان باشی....وای فکرش را بکن الآن که داری می خوانی این نامه را ، مرد شده ای لابد!

بگذار در اولین روز ورودت به یازدهمین سال عمرت برایت بگویم که چگونه هستی :(بدون اولویت بندی)

علاقه فراوان به پلی استیشن خصوصا سی دی ماشین و فوتبال .

علاقه فراوان به خوردن میوه و تنقلات خصوصا انواع شکلات ها که همیشه باعث دلخوری یکی از ما می شود.چرا که من مخالفم!

علاقه فراوان به کتاب هایت و مطالعه مجلات کودکان بخصوص سروش کودکان.

علاقه فراوان به جمع کردن عکس شهدا و دانستن سِمَت هاشان و تعریف از آنها برای دوستانت.امیدوارم آلبوم هایی که درست کرده ای را همچنان حفظ کنی.

علاقه فراوان به شهاب الدین و بازی های پر سر و صدا با او.

درخواست مداوم برای رفتن به استخر همراه پدر و یا زمین چمن برای فوتبال.

یک علاقه ی عجیب و غریب به عمو! (حتما یک پست برای این موضوع خواهم نوشت)

منتقد همیشگی فیلم ها و سریال ها.که چرا مثلا پلیس نفهمید فلان موضوع را؟ چرا مصنوعی بود بازی فلان هنرپیشه؟ چرا صحنه تصادف بچه گانه بود و....

عاشق کارتون فوتبالیست ها و همزاد پنداری شدید  با جناب سوباسا.(روی جلد یکی دو تا از کتاب و دفترها نوشته ای ؛ سوباسا سراجا...)

خلاصه کنم که از بودنت خوشحالم مادر و برای نعمتی که خدا به ما ارزانی داشته شکرگزار.....

تولدت مبارک مرد کوچک خانه ام.

*اولین بیت از شعری که در اولین روزهای تولد محمد سراج الدین سرودم.

 

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
زینب سادات

چی میگی تو من همه ی پستهای این وبلاگ رو خوندم چند روز پیش خوندم .. میخواستم کامنت بذارم کامنت دونیت باز نمی شد میشه بازی باز و بسته شدن گل رو بهم یاد بدی.؟![شوخی] میخوام برم پارسی بلاگ !

زینب سادات

واااااا این شکلکه چرا اینجوری می کنه !؟ من بهش نگفتم عجب آدمیه ها !

زینب سادات

هیشکی اینجا نیس ای جوووووووون من و تو ایم اسمت چی بود؟ آها ام ابنا دین

زینب سادات

به به خوشم میاد وقتی یه جایی اینجوری خلوته [ماچ] یوسف رفته قایم شده خیر سرم اینا دارن قایم باشک بازی می کنن هی حسام میاد میگه : مامان داداش دُجاس؟! داداش دُجاس!؟ گیر داده ! دلم خوشه دارن با هم بازی میکنن ! کلا اینا بازی بدون مامان بهشون نمی چسبه !