این رُک بودنت کشته منو....

هر دوی پسرها اصولا خیلی صاف و پوست کنده حرف شون رو می زنند.به نظرم این خصلت شون بیشتر به پدرشون رفته تا من.مثلا شهاب الدین اگر از کسی خوشش نیاد و طرف هم دائم ابراز محبت کنه و بخواد بره سمتش محاله موفق بشه.با صدای بلند می گه : مامان به شانوم شایدان _ مثلا _ بدو به من نیدا نتنه (به خانم شایگان بگو به من نگاه نکنه)".یا وقتی بابا میگه به آقای فلانی دست بده , سلام کن , می گه :"دوسش ندارم .نمی شام!" یا بطور کلی اگر از موضوعی ناراحت و خوشحال بشه و...

دیروز عصر پسر یکی از دوستان که یک ماه از آقاکوچولوی ما بزرگتره مهمان ما بود.یعنی مهمان من و پسرم! وقت نماز مغرب که رسید گذاشتم شون توی هال , با کلی اسباب بازی و رفتم پی نماز. بلافاصله با شروع نمازم تلفن زنگ زد .نمی دونم تاریکی اتاقی که گوشی اونجا بود و یا پیچیدن صدا توی فضای ساکت خونه باعث شد یا علت دیگه ای داشت که شهاب الدین شروع کرد به جیغ کشیدن و گریه کردن.اومد کنار سجاده و التماس می کرد که :" نماز نَشون ....بیا تلفن زنگ می زنه! "احمد کوچولو هم ایستاده بود کنارش و ابدا حرف نمی زد. وقتی دید من توجهی نمی کنم و تلفن دوباره شروع به زنگ زدن کرد به دوستش گفت :"بیا بریم با هم. تو مظاوبه من باش آشه من می ترسم .بیا برق رو با هم روشن تُنیم ...."

ولی احمد همونجا وایساده بود و نمی رفت . حرفی هم نمی زد. دوباره شهاب الدین گفت بیا بریم دیده . داره همش زنگ می زنه ...کلی اصرار کرد تا بالاخره احمد آقا هم معترف شد که :" آخه منم می ترسم! " شاید این کلنجار رفتن شهاب الدین باهاش دو / سه دقیقه طول کشید در حالی که در تمام این مدت هم فجیع گریه می کرد. خلاصه چه نمازی خوندم من بماند.بعد نماز بهش می گم : مامان شما همیشه وقتی من نماز می خونم یا کار دارم تلفن رو جواب می دادی که , بلدی که خودت برق رو روشن کنی . چرا گریه کردی آخه؟ ببین تازه امشب احمد هم پیشت بود. بهش نگاه کردم دیدم اون طفلی هم رنگ به صورتش نیست.هر دو شون رو بوسیدم و رفتم سمت اتاق . تا برق رو روشن کردم اولین کاری که کرد دوید و سیم تلفن رو کشید و گفت : وقتی نمازت تموم شد , شُدِت وصلش کن .

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
دیمزن-

وای الهی منم جدیدا از این نمازا زیاد می خونم! این شجاعت بچه ها هم که منو کشته!

زینب سادات

vaaaaaaaaaaaaaaa[نیشخند]